آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

تولد سه سالگی آراد

تولد سه سالگی پسرم رو امسال در رستوران زعفران در کنار بهترین های زندگیم جشن گرفتیم. قرار شد تا ساعت هشت از  خونه حرکت کنیم و توی مسیر کیک پسری رو بگیریم. در پی تمهیدات به عمل اومده که صد البته به انتخاب خودشان بود کیک میکی موس ای اش را تحویل گرفتیم که  شکل ای بد نبود ولی مزه ی عالیی داشت. در پی خرید کیک و کلاه و شمع راهی شدیم و بعد از پیوستن به خاله دنیا اینا و پدر اینا با هم حرکت کردیم. از شیطنت های آرادی و پوریا که هر چی بگم کم گفتم و کلا نمیشد کنترلشون کرد و دائما در حال رقص و بقول خودشون بپر بپر و .... بودند. وقتی میخواستند شام رو سرو کنند آراد راضی نمیشد و میگفت کیکمو بیارین و بعد از کلی صحبت کردن کنترل شد...
27 شهريور 1395

روزهایی که گذشت

این روزای ما خدارو شکر در آرامش سپری میشود و هر روز غروب بعد از گرفتن آرادی راهی خونه میشیم و سپس عوض کردن لباسا و بعد هم راهی پارک و آراد و دوچرخه سواری و جامپینگ و تازگی ها هم سرسره بادی و کل هفته مون به همین منوال سپری میشه. شب هم که میریم خونه از شدت خستگی بعد از خوردن شام زود زود میخوابه.   یه روز ی که بردیمش برای دوچرخه سواری دیدم که آکادمی اسکیت دارن و به پیشنهاد من آراد رو بردیم تا ثبت نام کنیم و وقتی با مخالفت مسئول مربوطه مواجه شد که ایشون هنوز کوچیکن. آرادی گفت: نه من بزرگم . مامان رویا من مگه غذا نمیخورم. مگه من بزرگ نشدم و شروع کرد به گریه کردن میخوام اسکیت یاد بگیرم. پنجشنبه این هفته م...
13 شهريور 1395

مکالمات این روزای آرادی

مامان رویا پارک جوراسیک چی میخورن؟ ژوراسیک چیزی نمیخوره مامان دایناسورا میخورن مامان دایناسورا منو نمیخورن علف میخورن مگه نه ......   مامان منو میبری جوراسیک رو دایناسورا سرسره بخورم!!!!! (از سری کارتون های شبکه ی پویا) مامان رویا دفینا چی میخورن؟؟؟ علف میخورن نه مامان دلفینا ماهی میخورن یه روزی که حسابی عصبانی بودم و رفته بودم تو اتاقم آرادی هم دنبال من اومد یه کمی البته خشن بهش گفتم چی آراد چی میخوای؟؟؟؟ آرادی منو مظلومانه نگاه کرد و گفت هیچی نمیخوام . دلم هلاک شد و تا دو روز عذاب وجدان داشتم بابتش. مامان رویا گفته ریکا ...
6 شهريور 1395

پنجشنبه و جمعه 28 و 27 مرداد

این هفته پنجشنبه و جمعه حسابی سرمون شلوغ بود و مانند هفته ی قبل خبری از استراحت نبود که نبود. پنجشنبه صبح طبق قراری که با مادر جان گذاشته بودیم به  همراه پوریا و دنیا راهی بازار شدیم البته بدون آرادی که در منزل مانده بود و در کنار پدر عزیزتر از جان اوقات را سپری نمود. بعد ظهر هم وقت ادا کردن قول همسرجان به آرادی بود و راهی بازار دوچرخه فروشی شدیم و برای گل پسرمان دوچرخه ای خریداری نمودیم و از فروشگاه تا ماشین سوار بر اسب آبی آرزوهای خود شد. غروب هم خواستیم پسرمان را ببریم به پارک ژوراسیک که نشد و طی تلفنی برنامه مان برهم خورد و مجبور شدیم برویم سمت پیامبر و خلاصه زمانی که بازگشتیم ساعت حدود 9 شب بود و بعد هم به همرا...
30 مرداد 1395

تعطیلات تابستانی

تعطیلات تابستونی 95 هم به پایان رسید و اصلا نفهمیدیم که کی شروع شد و کی تمام شد و خدا رو سپاس که به خوبی و خوشی گذشت. امسال تابستان تقریباً دو هفته اندکی بیشتر در خدمت پسر جان و همسر جان بودیم. برخلاف برنامه ریزی های بسیاری که از قبل با دوست عزیزمان انجام داده بودیم همگی رفت رو هوا و بازهم همان شد که باید میشد. روزهای اول تعطیلات را در خانه ی مادر جان سپری نمودیم شاید کمکی نماییم جهت خانه تکانی ایشان ولی تنها کاری که کردیم کنترل آراد بود و نکن و بکن های منه بینوا و و از من اصرار و از آراد انکار. البته دم دم های غروب که همسرجان از اداره می آمد کمکی میشد بر کارهای بیشمار مادر. شنبه صبح هم بعد از راهی کردن همسر به محل کار راهی ...
17 مرداد 1395

اندر احوالات سفر رفتن مامانی (22 تا 25 تیر)

بالاخره مامانی بعد از یه سفر 4 روزه از شمال برگشت آرادی من از این خونه به اون خونه راحت شد. هفته قبل سه شنبه مامانی و بابایی رفتن شمال و علیرغم تلاش من برای موندن خونه در کنار گل پسری آراد سه شنبه و چهارشنبه رو صبح خونه ی عمه اکرم سر کرد. سه شنبه صبح وقتی داشتیم میبردمش سر کوچه ی مامانی بیدار شد و گفت مایا خونه ی مامانی ایجاست و وقتی من گفتم میخوایم بریم خونه ی عمه گفت تو هم بیا باشه. اون روز صبح با کلی استرس و نگرانی آراد رو گذاشتم خونه ی عمه اش صد البته بخاطر فاطمه چون هیچ جوره با هم کنار نمیان و همش در حال نبردن . ساعتای 11 بود که خاله دنیا رفته بود دنبال آراد و بعد هم ادامه ی جریانات با پوریا و گاهی بازی و شیطنت و گاهی هم ...
26 تير 1395